X
تبلیغات
رایتل
دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا

کنار قهوه و سیگار ِ خود دراز کشید

پرنده خستگی زنده بودنش را داشت

 

نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه...

که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت

 

که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم

هنوز دنیا شب های روشنش را داشت

 

که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز

بدون قافیه هم، ترس ِ «رفتنش» را داشت




نوشته شده در 1391/03/06ساعت 15:53 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|