دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

ازادی فقط لخت گشتن در خیابان نیست...


ازادی راحتی گشت و گذار با دوست دختر و پسر نیست


ازادی یعنی تو کافری اما به دین من احترام میگذاری...


ازادی یعنی یکی تو خیابون با حجاب بود تو تمسخرش نمیکنی!


ازادی یعنی تو پیکتو پر میکنی و من نمازم و سر وقت می خونم...





نوشته شده در 1390/11/07ساعت 12:08 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

رو بگیر ازم دیوونه من حضور لخت مرگم

زیر رگبار تنم نمون که رو تنت تگرگم

مث شعریم که هیچکس

اونو از بر نمیدونه

یه پرنده ام که تو خوابم

جلد بومی نمیمونه

دست کم اینحوری شاید

شب یه درد مستمر نیست

شاید اینطور تو بفهمی

که حضورم بی خطر نیست

رو بگیر نگاه نکن اشکای سردو

رد بشو نخواه تو هم اینهمه دردو

کور چراغی تو کویرم

قطره آبی تو سرابم

رو بگیر نگاه نکن........

رد بشو نخواه ...........




شب آخر








نوشته شده در 1390/10/16ساعت 18:50 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید ..
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..
هوس را زنده به گور کنید ..
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار کردید ..
جای شماره به او امنیت بدهید ..
او را به مقصد مورد نظرش برسانید ..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مکانی ..
... با لبخند بگویید: اول شما ..
در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه خلوت می بیند ..
احساس امنیت کند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. کمی مرد باشید !! 

 

 

نوشته شده در 1390/10/10ساعت 20:39 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند،

وقتی بودن ها طعم نیاز دارند

وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار

با هر کسی پر می شوند

وقتی نگاه ها ،

هرزه به هر سو روانه می شوند

وقتی غریزه ،

احساس را پوشش می دهد،

وقتی انسان بودن

آرزویی دست نیافتنی می شود

نه ، دیگر نمی خواهمت !

نه تو را و نه هیچ کس دیگری را.




نوشته شده در 1390/10/08ساعت 13:20 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.
دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.


نوشته شده در 1390/09/09ساعت 19:30 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک
را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان
شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد
این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد...
پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو
پرداخت کنید.
پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو
هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید
من پول و تا شب براتون میارم...
پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه
صحبت کنید.
...اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد
گفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل
پرداخت بشه.
اما صبح روز بعد..
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت...
و چه قدر زود دیر می شود


نوشته شده در 1390/08/24ساعت 09:32 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

ما ""مـــرد"" هستیم!
دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
قلبمان به وسعـــتِ دریــــا!
جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و سیـــــگار دود میــــکنیم!!!
ما با همــــان دستان پهن و زبرتورا نوازش میکنیم!!!
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسیم و تو آرامــــ میشوى!!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروت مان را""نسنج""!!!
فقط به ما ""نــــخ بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!
فقــــط با ما""روراست باش"" تا دنیا را به پایت بریزیم!!




نوشته شده در 1390/08/15ساعت 15:24 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

با اینکه حال و روز زمین و زمان بد
یک قطعه از بهشت سهم مشهد است


میلاد هشتمین ضامن مبارک

نوشته شده در 1390/07/17ساعت 12:31 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم


همه عمر دمی بود و نمی دانستیم


حسرت رد شدن ثانیه های کوچک


فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم


تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب


آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم




نوشته شده در 1390/06/31ساعت 11:45 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

یه درخت مال تو

میوش مال من

شانس مال تو

فرصت مال من

قدرت مال تو

جرات مال من

هر روز مال تو

هرشب مال من

یه قصر مال تو

یه کفن مال من

اصلا بهشت مال تو

جهنم مال من.....


فقط دست از سرم بردار



نوشته شده در 1390/06/25ساعت 15:30 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

می کشم سیگار عمرم دود شد

شاخه نیلوفرم نابود شد

همچو نقشی بر تن ابم دگر

جای جای تار من بی پود شد

دود بر می خاست از ششهای من

سینه ام از بوی غم فرسود شد

نقش ماتم می کشم از اه و دود

لهجه ام سنگین و خون الود شد

طعم گندم دیده ام ایا چنین؟

روح من از این زمین مردود شد

فرق دارد جای من با جای او

قلب من بیمار یک کمبود شد



نوشته شده در 1390/06/22ساعت 21:43 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

هر وقت میبینم دارن کسی رو خاک میکنن،
 میرم بالاسرش دستمو میزن به شونش میگم:
 خوش بحالت رفیق،سخت گذشت اما گذشت،
نوشته شده در 1390/06/09ساعت 15:35 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

گفتم:خدایا از همه دلگیرم

گفت:حتی از من؟

گفتم:خدایا دلم رو ربودند

گفت:پیش از من؟

گفتم:خدایا چقدر دوری؟

گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایا تنهاتریینم!

گفت:پس من؟

گفتم :خدایا کمک خواستم

گفت:از غیر من؟

گفتم:خدایا دوستت دارم
گفت:بیش از من؟

نوشته شده در 1390/05/23ساعت 14:41 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهائیست...
ببین مرگ مرا در خویش
 که مرگ من تماشائیست...
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من...
همه از من گریزانند
 تو هم بگذر از این تنها

نوشته شده در 1390/05/05ساعت 13:01 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

امروز یک مرده شور را دیدم

آنچنان زیبا می شست که لکه ای هم باقی نمی ماند

اما نمی دانم چرا پدرم از او خوشش نمی آید!

ومدام گریه می کند و مادرم نیز نفرینش...

او که مرد خوبی است، من دوستش دارم

فقط کاش ناخون هایش را میگرفت

تمام بدنم را زخم کرد....




نوشته شده در 1390/04/14ساعت 12:31 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

درراه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم وباید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من واز خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

نوشته شده در 1390/04/04ساعت 19:26 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

روزی که احساسم بالغ شد

روزی که احساسم بالغ شد

دلم با غم همبستر شد

و اکنون چشمانم ابستن است

دوران تنهایی کامل می شود و کیسه ی بغض پاره می شود

و زمان موعود فرا می رسد

زمانی که فرزندی از نسل پاکان پا به عرصه ی گونه هایم مینهد

و کوتاه تر از کوتاه و عمیق تر از ژرف زیست میکند

اشک جوانمرگ میشود

اما در این کوتاه زمان زندگی اش به من آموخت

غمهایم را به او و یارانش بسپارم

و زندگی را به هر آنچه سختی است با لبخند آسان کنم

و همچنان بمانم و ادامه دهم !

اشک جوانمرگ شد اما کامل زیست چرا که من از او چیزی یاد گرفتم که

تا ابد یادم خواهد ماند !



نوشته شده در 1390/03/12ساعت 08:56 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

      شهادت بانوی اول
پاره تن پیغمبر (ص)
بر تمام شیعیانش تسلیت باد!



نوشته شده در 1390/02/17ساعت 09:55 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود
\وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من
 وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من
 وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من
 وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من
 وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من
 می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .


دکتر علی شریعتی

نوشته شده در 1390/02/09ساعت 10:19 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

آنکه در باغ تمتع گل مقصود بچید ،

 کی خبر دارد از این خار که در پای من است ،

 شکوه از درد ندارم که طبیبی می گفت ،

 رنج امروز غمش راحتی فردا ی من است



نوشته شده در 1390/02/07ساعت 17:06 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت