دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا



تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

می ترسم از آنچه در پس و پیشتر است

از زخم زبان که بدتر از نیشتر است

عشقی ست که زنده ام نگه می دارد

دردی ست که از طاقت من بیشتر است...



نوشته شده در 1391/02/29ساعت 19:52 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

راه سازی برای ویرانه

جنگ یک مشت مست و دیوانه

خنده گرگهای در خانه

اشک تمساحهای در بیرون



نوشته شده در 1391/02/24ساعت 17:14 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

باید بخندم پیش تو

بغص صدایم را

بیرون بریزم مثل هرشب

قرص هایم را

باید ببخشی که بدم

کلی غلط دارم

با هرکه بودی ،باش

خیلی دوستت دارم

من را ببخش  امشب اگر

چشمم  سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش

تا صبح که خواهی رفت

بگذار تا مویی بماند

از تو بر تختم

با هرکه بودی ، باش!

من با درد خوشبختم...



نوشته شده در 1391/02/21ساعت 12:12 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

این روزهایم به تظاهـــــــر می گذرد…
تظاهر به بی تفاوتـــی
به بی خیالــــــــی
به شـــادی
به اینکه مهم نیســــت ـ!!!
اما چه سخت می کاهد از جانم این نمایش...!!!



نوشته شده در 1391/02/17ساعت 20:09 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

حتی اگر روزی شاهزاده ام را

 پیدا کنم،

باز هم پدرم پادشاهم خواهد بود





نوشته شده در 1391/02/15ساعت 19:19 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

برای شادی روحم" صلوات"...، لازم نیست

من فاتحه ام خوانده شده





نوشته شده در 1391/02/09ساعت 21:03 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

اون روبه رو داره

پرواز میکنه

میبینمش هنوز، از پشت پنجره

هی دست تکون میدم

هی داد میزنم

اون سنگدل ولی

هم کوره هم کره





نوشته شده در 1391/02/03ساعت 20:43 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

با چشم های بسته

تا ته جهان سفریدن

با گونه های خیس

از شیطنتت خندیدن

از تو به توبه ی کسی که بوی کفن میداد

جهان لیلی بود و جنسیتش رو نفهمیدم




نوشته شده در 1391/02/01ساعت 22:10 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

و حرف....،

آخر من را نوشت با ماژیک

به سر در یک خانه مقوایی

که کسی نمی گوید مرگ مرا تبریک

ولی...

گریه گرد زنی که

نکرد مرا در تبسم خود شریک

صدای خیس پیانو در امتداد مرگ

صدای بوق و سکوت و ادامه موزیک




نوشته شده در 1391/02/01ساعت 11:52 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ،
نسل خوابیدن با اس ام اس ،
نسل درد و دل با غریبه های مجازی ،
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ،

نسل لایک و پوک از روی قرض ،
نسل کادو های یواشکی ،
نسل خونه خالی و دعوت شام ،
نسل پول ماهانه ی وی پی ان ،

نسل صف و دعوا ،
نسل تف ، وسط پیاده رو ،
نسل هل ، توی مترو ،
نسل مانتو های تنگ ،
نسل " شینیون " زیر روسری ،

نسل شرت " play boy " هنگام سجده ،
نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ،
نسل شارژهای اینترنی ،
نسل " copy , paste " ،
نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ،

نسل جمله های کوروش و دکتر ،
نسل فتوشاپ ،
نسل دفاع از فاحشه ها ،
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ،
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو !!


نوشته شده در 1391/01/30ساعت 15:48 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

از دوستی پر من

از دوست دلخور من

آجر به آجر من

من پشت دیوارم

.

.

.لعنت به این دیدار

لعنت به این دیوار

لعنت به این آوار

من زیر آوارم





نوشته شده در 1391/01/29ساعت 23:06 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

مگذار که یاد مارا

طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که

از دل برود

هرآنکه از دیده رود


نوشته شده در 1391/01/28ساعت 18:05 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

هستند مردمانی که
 خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند
ولی در عزایش
گوسفندها سر میبرند


نوشته شده در 1391/01/28ساعت 18:03 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده
 ... ۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه
... ... ۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ... دوست داشتم ببینمش ... هی ...
 ۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم ...
 ۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها !
۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگ فتوکپی باباشه ...
 ۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ... به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم ...


نوشته شده در 1390/12/23ساعت 12:49 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

تا فرصت هنوز هم هست
برگرد به خودت برگرد

نو شو که این تکرار

از تو تورو دورت کرد

بسه اگه تا امروز تکرار تورو داد بر باد

فردا رو بساز از نو

دیروز رو ببر از یاد



 

نوشته شده در 1390/11/22ساعت 18:18 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

ازادی فقط لخت گشتن در خیابان نیست...


ازادی راحتی گشت و گذار با دوست دختر و پسر نیست


ازادی یعنی تو کافری اما به دین من احترام میگذاری...


ازادی یعنی یکی تو خیابون با حجاب بود تو تمسخرش نمیکنی!


ازادی یعنی تو پیکتو پر میکنی و من نمازم و سر وقت می خونم...





نوشته شده در 1390/11/07ساعت 12:08 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

رو بگیر ازم دیوونه من حضور لخت مرگم

زیر رگبار تنم نمون که رو تنت تگرگم

مث شعریم که هیچکس

اونو از بر نمیدونه

یه پرنده ام که تو خوابم

جلد بومی نمیمونه

دست کم اینحوری شاید

شب یه درد مستمر نیست

شاید اینطور تو بفهمی

که حضورم بی خطر نیست

رو بگیر نگاه نکن اشکای سردو

رد بشو نخواه تو هم اینهمه دردو

کور چراغی تو کویرم

قطره آبی تو سرابم

رو بگیر نگاه نکن........

رد بشو نخواه ...........




شب آخر








نوشته شده در 1390/10/16ساعت 18:50 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید ..
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..
هوس را زنده به گور کنید ..
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار کردید ..
جای شماره به او امنیت بدهید ..
او را به مقصد مورد نظرش برسانید ..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مکانی ..
... با لبخند بگویید: اول شما ..
در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه خلوت می بیند ..
احساس امنیت کند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. کمی مرد باشید !! 

 

 

نوشته شده در 1390/10/10ساعت 20:39 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند،

وقتی بودن ها طعم نیاز دارند

وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار

با هر کسی پر می شوند

وقتی نگاه ها ،

هرزه به هر سو روانه می شوند

وقتی غریزه ،

احساس را پوشش می دهد،

وقتی انسان بودن

آرزویی دست نیافتنی می شود

نه ، دیگر نمی خواهمت !

نه تو را و نه هیچ کس دیگری را.




نوشته شده در 1390/10/08ساعت 13:20 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.
دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.


نوشته شده در 1390/09/09ساعت 19:30 توسط سعید.... بنویسیم تا بمونیم (0)|



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت